ماکی آفتاب پرست شادی است که به تنهایی در خلیج زیبای اینچی زندگی می کند. او با چشمان خود به خلیج می نگرد و جز پرندگان کسی را نمی پذیرد. یک روز صبح که از خواب بیدار می شود، زباله هایی را می بیند که در خلیج پرتاب شده اند. زباله ها را در سطل زباله می اندازد، وقتی برمی گردد می بیند که دوباره زباله ها ریخته شده است. روز بعد دوباره و دوباره... مکی خسته و بسیار عصبانی است. از آنجایی که او به تنهایی نمی تواند با زباله ها کنار بیاید، شروع به جستجوی دوستانش می کند. اما برخی تازه از خواب زمستانی بیدار می شوند، در حالی که برخی دیگر در حال مهاجرت هستند. برخی نمی خواهند به نزد ماکی بیایند ، برخی بسیار سرشان شلوغ است. ماکی از جمع کردن زبالهها هر روز به تنهایی خسته میشود و به دنبال این است که چگونه از دوستانش کمک بخواهد. او میداند که چگونه حیوانات را در آنجا فریب دهد.





