خلاصه داستان :
جمال یک روزنامه نگار ایده آلیست است. او به خاطر اخباری که ساخته بود از روزنامه ای که در آن کار می کرد اخراج شد. هنگام نوشیدن چای در پارک با زنی زیبا آشنا می شود. این زن آرام و عجیب ناگهان بیهوش می شود. جمال وقتی به بیمارستان می رود متوجه می شود که زن از گرسنگی بیهوش شده است. جمال که تصمیم می گیرد به این زن کمک کند، با همه تحقیقاتش نمی تواند اطلاعاتی در مورد این زن پیدا کند.





