سال 1974 مربوط به آغاز سفرهای چالش برانگیز و پرماجرا دو کودک چهارده ساله در گرمای آشفته روستای کوچک آنتاکیا است. جمال یکی از دو دوست صمیمی که بر خلاف بقیه بچه ها به جای بازی و وقت گذرانی به دنبال هیجانات مختلف است باید ثابت کند که با صفیه بزرگ شده است و سلیمان سعی می کند از یلماز عکس بگیرد که فیلمش «اندیش» را در آدانا فیلمبرداری میکند تا به بچههای محلهای که او را مسخره میکنند نشان دهد که از همه آنها شجاعتر است. آنها تصمیم میگیرند. دو جوان که با دوربینی که دزدیده بودند پیاده به راه میافتند، در جاده دوستانه که در درههای بین آنتاکیا و آدانا شروع به قدم زدن میکنند، با افرادی روبرو میشوند: کمیسر یاووز (ارکان جان)، جعفر قاچاقی (گورکان اویگون)و..... داستان هر یک با دیگری متفاوت است و باعث می شود ماجراهای آنها تغییر کند. به نوعی خاطرات عدهای را زنده میکند





