خلاصه داستان :
مرد جوونی به اسم مرت وقتی خبر فوت پدرشو میشنوه میخواد بره ادانا ، همون موقع ییعیت که هفت ماه قبل پدرشو از دست داده تو همون پمپ بنزین هست که وقتی میشنوه مرت میخواد بره ادانا ماشینشو میدزده چون باباش وصیت کرده ییعیت به یه سفری بره و تنها نباشه و موارد داخل لیست وصیتو تکمیل کنه . مرت از همه چیز بی خبر با ییعیت همسفر میشه و …





